تبليغاتX
عهد شکن

عهد شکن

سبب گر بسوزد مسبب تو هستی

ان که سامان غزلهایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد




ديگر هراسي از تنهايي ندارم شايد پايان راه باشد!!

همه آرام و بي صدا تنهايم گذاشتند.همه رفتند حتي تو...چرا؟؟؟؟

 آخر انصاف را چگونه معني مي كني؟ به چه جرمي؟؟؟؟

 به جرم اينكه دوستت داشتم؟؟؟

 من كه از تو هيچ نخواستم.ميخواستم باشي من تو را دوست داشته باشم ...همين.!!!

 لحظه هاي بي تو بودن اگر چه سخت ميگذرد ولي ميگذرد!!!

 رفتنت وتنهايي به من مي آموزد كه زمونه بي وفاست

در کتابي معاني عشق از نظر مردم را خواندم

 يکي گفت عشق درياي است که دو ساحل را به هم پيوند

 مي دهد يکي گفت عشق کويري بي انتهاست که پاياني ندارد

 يکي گفت عشق مانند سيبي است که به طور مساوي

 در بين دو نفر تقسيم مي شود يکي گفت عشق يعني از خود گذشتن

 براي ديگري و شخصي ديگر گفت عشق حسرت چيزي است

 که نخواهي داشت

گريه کردن تا سحر کار من است.... شاهد من چشم بيمار من است....

 فکر کردم که او يار من است.... نه! فقط در فکر آزار من است...

نيتش از عشق تنها خواهش است... « دوستت دارم» دروغي فاحش است...

 يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت... بغض تلخي در گلويم کرد و رفت....

 پايبند جستجويم کرد و رفت... عاقبت بي آبرويم کرد و رفت....

 اين دل ديوانه آخر جاي کيست؟... آنکه ليلايش منم، مجنون کيست؟

نه نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

 درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!

 خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

 کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،

 کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!

 درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

 حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و

 يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند،

 با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند

تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند.

 چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:

 « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،

 مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده


ديگر هراسي از تنهايي ندارم شايد پايان راه باشد!!

همه آرام و بي صدا تنهايم گذاشتند.همه رفتند حتي تو...چرا؟؟؟؟

 آخر انصاف را چگونه معني مي كني؟ به چه جرمي؟؟؟؟

 به جرم اينكه دوستت داشتم؟؟؟

 من كه از تو هيچ نخواستم.ميخواستم باشي من تو را دوست داشته باشم ...همين.!!!

 لحظه هاي بي تو بودن اگر چه سخت ميگذرد ولي ميگذرد!!!

 رفتنت وتنهايي به من مي آموزد كه زمونه بي وفاست


ببخش که عاشقت بودم ... خسته و دلسرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر که گفتم

به چشات بزار واسه تو بميرم ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود ...

اگر که دستام مثه تو با کسي آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون کم نمي زاشتم چيزي رو ببخش که يادم نمي ره

اون روزاي پائيزي رو لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز ...

نه نمي خوام گريه کني براي من اشکي نريز


تو چقدر كردي و من چقدر نكردم و من چقدر ناخواسته

 يك عالم كارهايي را كردم كه نبايد مي كردم

واينها تمامش علايم ديوانگيست.دلم ميخواد باز ديوونه بازي در بيارم

و تو عاشقانه بخندي.دلم تنگ شده براي لحن خنده هات.

فقط يه باره ديگه....خواهش...فقط يه باره ديگه صداتو بشنوم.....فقط يه بار ...


بيشترش را تو نوشيدي و جرعه اي هم من و افتاد

آن چيزي كه نبايد مي افتاد...اما خيلي ها شايد از صداي افتادنش

تحويل سالي را حس كردند و من ترسيدم

درست عين نو عروساني كه تنها بدشگوني را

در شكستن آينه عروسيشان مي دانند

 و تنها آينه است كه در يك اتفاق ساده خرد مي شود...

خرد شدم..شكوندي..منو...منو؟


باز هم مي نويسم مرگ يعني بداني كسي برايت مي ميرد

 يا لا اقل به عشق تو نفس مي كشدو بعد زندگي را هم دوست ندارد

 چه برسد بي تو زندگي كردن را و بعد تو آن را نيز ازش بگيري

و به جرم جنونش يا اشتباهش يا اصلا تقصيرش ،

در خلا نبودنت حبسش كني تا به مرگ تدريجي از بين برود...

در خلا نبودنت...در خلا نبودنت..؟


دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو

منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.

 دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

 دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.

 دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.

 ودوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند


کاش اي کاش ميشد با حرارت خورشيد ريشه هاي بيگانگي و ترديد را سوزاند ..

اي کاش ميشد از قفس تنگ حسرت و اندوه

 به آسمان آبي آرزوها پر کشيد و بر بالاترين قله ايثار و مهرباني آشيانه ساخت .

اي کاش ميشد با ريشه هايي از ايمان يا شاخه هايي

 از اعتماد و يکدلي با برگ هايي از تقوا و گلبرگ هايي

 از صفا و صميميت با هر چشمه ايي از عاطفه و

 مهر ومحبت در ميان بوستاني از گذشت و

مهرباني و دور از نامهرباني ها زندگي کرد


چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :

همه کس ،يک کسي ،هر کسي ، هيچ کس
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند

که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند .

هر کسي مي توانست اين کار را بکند ،‌

 اما هيچ کس اين کار را نکرد يک کسي عصباني شد ،

 چرا که اين کار ، کار همه کس بود ،

 اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.

 سرانجام داستان اين طوري تمام شد

که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد

 که چرا هيچ کس کاري را نکرد

 که همه کس مي توانست انجام بدهد


اي كه مي پرسي نشان عشق چيست!

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ،

 عشق يعني كوشش بي ادعا ، عشق يعني مهر بي اما اگر ،

 عشق يعني رفتن با پاي سر ، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ،

 عشق يعني جان من قربان اوست ،

 عشق يعني خواندن از چشمان او حرفهاي دل بدون گفتگو ،

 عشق يعني عاشق بي زحمتي ، عشق يعني بوسه بي شهوتي ،

 عشق يار مهربان زندگي بادبان و نردبان زندگي


دوست دارم يک شبه صد سال پير شوم در کنار خياباني بايستم

تو مرا بي آنکه بشناسي از ازدحام تلخ خيابان عبور دهي ...

هفتاد سال پير شدن يک شبه به حس گرمي دست هاي

 تو هنگامي که مرا عبور مي دهي بي آنکه بشناسي،

 مي ارزد نه... بيش از آن مي ارزد.

 دستهايت را مي گيرم هرشب از ميان تمام ستاره ها عبورت مي دهم

 تا به خوابم بيايي . بعد همان جا رهايت مي کنم،

 تا گم شوي . کاش هفتاد سال بگذرد ...

 و تو بي آنکه بداني پيوسته گم شوي در خيالم ،

 تا من هيچ گاه بيدار نشوم خوابيدنِ ابديِ من به هميشه ديدنِ رويايِ تو مي ارزد،

 نه ... بيش از آن مي ارزد؟؟


نيمه شب آواره و بي حس حال                در سرم سوداي جامي بي زبان
پرسه اي آغاز کرديم در خيال                               دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي مي گذشت     يک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را                                           خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را                               آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود         چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با منو                          همنشين و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو                  ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگي                       اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر       واي از آن عمري که با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بي خبر                  دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد                                  گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست                 گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورغبان شوي درياست دل                    بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده               در پي عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان                   من تو را بس دوست ميدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان                  چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي ميشود غمهاي من                         با تو زيبا ميشود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده            دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده                   عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش        طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود                بهر کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود                     همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود                               در نجابت در نکويي تاخت بود
روزگار اما وفا با ما نداشت                           طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت            بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس                  حسرت و رنج فراوان بود و بس
ياره ما را از جدايي غم نبود                  در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود                    سهم من از عشق جز ماتم نبود
با منه ديوانه پيمان ساده بست         ساده هم آن عهد و پيمان را شکست
بي خبر پيمان ياري رو گسست                  اين خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رصت                        رفت و با دلداره ديگر عهد بست
با که گويم او که هم خون من است        خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد                اين گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوش دلي تقدير نيست                با چنين تقديره بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم                      باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم                  ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را                                 سوخت بي پروا پره پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر             بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر                       ديشب از کف رفت فردا رو نگر
آخرين يکبار از من بشنو پند                                   بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود                  عشق ديرين گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آيد به رود                               ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد ار اين هم آشيانت هر کس هست         باش با او ياد تو ما را بس است 


به جرم اينکه خيلي ساده بودم به زندان دلت افتاده بودم
اگر چه حکم چشمانت ابد بود، براي مرگ هم آماده بودم
نابينا به ماه گفت: دوستت دارم. ماه گفت: تو که منو نمي‌بيني، چطور ميگي دوستم داري؟ نابينا گفت: اگه مي‌ديدمت عاشق زيباييت مي‌شدم، حالا که نمي‌بينمت، عاشق خودتم
اگه يه روز توپت افتاد تو خونه همسايه و اونم نامردي نکرد و توپتو دو تيکه کرد اصلا نگران نباش تو يه توپ داري که ميتوني هرجور دلت خواست شوتش کني و به هر جا خواستي بزنيش من دلمو انداختم زير پات
چه کسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد من اگر ما نشوم تنهايم تو اگر ما نشوي خويشتني
يك نصيحت : مواظب خودت باش
يك خواهش : اصلا عوض نشو
يك آرزو : فراموشم نكن
 يك دروغ : دوستت ندارم
يك حقيقت : دلم برات تنگ شده
ويك رويا : تورو داشتن


مهربانترين آدم دنيا : مادر
شيرين ترين لحظه زندگي : عيدي گرفتن يه بچه
بهترين دوست دوران نوجواني : تنهايي
بهترين هديه جواني : نگاه
فتنه انگيز ترين چيز در دنيا : دروغ
بهترين هديه دوران عاشقي : بوسه
مقدس ترين کلمه : خداوند
زيبا ترين کلمه: عشق
پر احساس ترين کلمه : محبت
پر معني ترين کلمه : نگاه
عالي ترين کلمه : دوستي
تلخ ترين کلمه  جدايي
دردناک ترين کلمه : خيانت
بدترين کلمه : تمسخر
و عاشقانه ترين کلمه : تو
زيباترين تصويري که در زندگانيام ديدم نگاه عاشقانه ومعصومانه تو بود
زيباترين حرفي که زدم سکوت دوست داشتني تو بود
 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت تو بود
زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود
زيباترين اعترافم عشق تو بود
زيباترين لحظه عمرم با تو بودن بود
بنام او،که تو را آفريد  بنام او که تو را آفريد تا که عاشق باشم
و بنام او که تو را آفريد تا که در انتظار باشم
 و بنام او که تو را شمع،مرا پروانه ساخت
       عاشقان را بگذاريد بنالند
مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش شود
      «خدايا عاشقان را غم مده»
کنار آشيانه ي تو آشيانه ميکنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه ميکنم
کسي سؤال ميکند
به خاطر چه زنده اي
و من براي زندگي
تـــو را بهانه ميکنم




+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:24  توسط حسین  | 

شعروعکس

 

شهرتم تنهاييست
مانده ام در چاهي
مي نويسم زاميد  
که در اينجا خبري از آن نيست.
صحن اينجا سرد است
دل و جان پر درد است.
روح من در طلب پله نور
تا که خود  را زته چاه رسانم به حضور


براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردندچون هيچ ندارد مي گريد.) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است و قيمت اشک عشق

خدايا شاهد تنهايي ام باش بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشمم تو آرام دل دريايي ام باش دل خسته خريداري نداره تو خواهان صفاي ذاتي ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش


من تنها اشکها را زنجير مي کنم و عشقهاي بر باد رفته را به خاطراتم مي اويزم.. اين دردهاي کشنده را مي فهمم و اين حماقتها را مي بخشم انها نيز جزوي از فصل زندگي بوده اند و همه ما حد اقل يک بار در زندگي خود احمق شده ايم و بهاي سنگيني پرداخته ايم گاهي زندگي را پرداخته ايم

خوب من مگر چه مي شود يکبار ، فقط يک بار نوازشم کني ؟؟؟
چه مي شود فقط يک بارمرا در آغوش کشي...؟
ميداني مهربانم  ...
از زماني که تو رفتي صداي قلبم را نشنيده ام ...
تا نواي دلنشين و محکم قلبت را براي هميشه به خاطر بسپارم ...
خدايا ، خدايا ...!
دارم خفه مي شوم ...
خدايا به کدام گناهي محکوم به تنهايي شدم..

دلم گرفته از آدمايي که ميگن «دوستت دارم» اما معني شو نمي دونن!!!
از آدمايي که دوست دارن مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن!!!
از اونايي که زير بارون برات ميميرن اما وقتي خورشيد ميشه همه چيز يادشون ميره...

خدايا مي خواهم در کنارت باشم. اين جا جاي من نيست. بر روي اين زمين غريبم. اين آسمان سقف خانه من نيست. نبايد به اينجا مي آمدم. اينجا تبعيدگاه من است. چه گناهي مرا به اين غربت دور رانده است؟؟؟


حسِ غريبي است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟
بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري
خدا جون ميگن تو خوبي ، مثل مادرا مي موني
اگه راست ميگن ببينم عشق من کجاست ميدوني؟
خدا جون ميشه يه کاري بکني به خاطر من؟
من مي خوام که زود بميرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصيري نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته
زنده بودن يا مردن من واسه اون فرقي نداره
اون مي خواد که من نباشم، باشه ،اشکالي نداره
خدا جون مي خوام بميرم تا بشم هميشه راحت
ولي عمر اون زياد شه حتي واسه يه ساعت
خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟
بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري
به تو که موندگاري................


عاشقم،عاشق به رويت گرنمي داني،بدان
سوختم درآرزويت گرنمي داني ،بدان
اين دل ديوانه ام امشب چه محشرمي کند
هرچه پندش مي دهم ديوانه بدترمي کند



شبي از شبها خدا را ديدم که در حال بازرسي  پرونده ها بود
 يکي را برداشت و به من گفت: آدم کشتي؟ گفتم: تو مرا قاتل کردي
 گفت: دزدي کردي؟ گفتم: تو مرا محتاج کردي.
 گفت: در کوچه نيمه شب با کسي سخن گفتي؟ گفتم: تو مرا عاشق کردي
 پس از اندکي سکوت گفت: تو تنها بنده اي هستي که حقيقت زندگي را دريافتي



من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، كُشتم من بهار عشق را ديدم اما باور نكردم، يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم. من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت...عشقم مرد

حديثم را کسي نشيد ؛ نشنيد درونم را کسي نشناخت ؛ نشناخت بر اين چنگي که نام زندگي داشت سرودم را کسي ننواخت ؛ ننواخت برونم کي خبر داد از درونم که آن خاموش و اين آتشفشان بود نقابي داشتم بر چهره؛ آرام که در پشتش چه طوفان ها نهان بود همه گفتند عيب از ديده تو است جهان را بد چه مي بيني که زيباست ندانم راست است اين گفته يا نه ولي دانم که عيب از هستي ماست

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما،هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟


اگر عشق بر من مي تابيد ، هرگز از تو گدايي خورشيد نمي کردم ؛و اگر ستاره در کوير شب تنهايم نمي گذاشت ، هرگز از تو جاده ي زندگي را نمي پرسيدم .اگر روز وداع ابر ياري ام مي کرد ، هرگز باران چشمانم را اقرار نمي کردم اما اگر دوباره متولد مي شدم ، باز هم ديوانه وار عاشقت مي شدم

امشب به سوگ ارزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق مي ريزم...امشب شمع حسرت ارزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود...امشب براي مرگ ارزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي امد..كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال ارزوهايم را ورق ميزدي ...اما...اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست

 نجوم نخوندم،ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم...فيزي ک نخوندم،ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و ... نيست ... زيست شناسي نخوندم،ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه... شيمي نخوندم،ولي مي دونم اگه عشق نباشه مولکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن


 آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است. خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است


اشک رازي است...مي دوني چرا وقتي گريه مي کني آروم مي شي؟چون اشکاي گرمت قبل از اين که از مجراي چشم سرازير بشه يک سري به قلبت مي زنه. بعد قلبت که داغه حرارتشو مي ده به اشکات و اشکات گرم مي شن. اونوقت اشکات سرماشونو مي دن به قلبت. اين جوريه که اشکات گرم مي شن و قلبت سرد و آروم



 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط حسین  | 

ان که سامان غزلهایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد

_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤


بردي دل من، من از تو آن مي خواهم
و از گمشده ي خويش خبر مي خواهم
سه حرف اول هر مصراع را بردار
هر آنچه شد، من از تو آن مي خواهم


لبان غنچه گونت باز كردي
مرا چون قصه اي آغاز كردي
چو ديدي جز تو دلداري ندارم
گشودي پر، برايم ناز كردي


با لبت، باغ رخم نمناک کن
با دو دست خويش، اشکم پاک کن
مخمل سبز نگاهم را ببين
جامه ي نيلي خود را چاک کن
همچو آتش، اندر آغوشم بگير
تار و پودم را بسوزان، خاک کن


درون سينه آهي سرد دارم
رخي پژمرده رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم  مستم چه هستم
همي دانم دلي پر درد دارم

 

آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه
اگه حتي به دو بار كشيد، اون عشق نيست
آدم وقتي عاشق شد، حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره
اگه اين كارو كرد، اون عشق نيست
آدم وقتي عاشق شد، چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه
اگه نشد، اون عشق نيست
آدم وقتي عاشق شد، فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد
اگه غير از اين بود، اون عشق نيست
آدم وقتي عاشق شد، يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره
اگه غير از اين شد، اون عشق نيست

در آسمان به دنبال ستاره اي مي گردم
تا شبم را روشن كند ستاره اي سوسو مي زند
و به ياد مي آورم كه اگر تنهاي تنها شوم                      
باز هم خدا هست

 

بدترين درداين نيست که عشقت بميره بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش
داري نرسي بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه بدترين درداينم نيست که
عاشق يکي باشي واونم ندونه بدترين درداينه که يکي بميره اونوقت بدوني دوست
داشته


عشق: سرطان دوست داشتن است. عشق: عقد دائمي ما با غربت است.
عشق :شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم. عشق: آمپول ب كمپلكس
معرفت است. عشق: اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود


کاش در دنيا 3 چيز نبود : 1-عشق 2-غرور 3-دروغ
آن وقت انسان مجبور نبود به خاطر عشق از روي غرور , دروغ بگويد

 

 آرزو مي کنم
زندگي مال تو....مرگ مال من
راحتي مال تو....گرفتاري مال من
شادي مال تو.....غم مال من
همه مال تو ولي تو مال من


تو را به دادگاه خواهند کشيد شايد به حبس ابد محکوم شوي جزييات
جنايت معلوم نيس اما اثر انگشتت به روي قلبي شکسته نمايان است


حسود از تابش اين ماه و خورشيد؟
که چشمان مرا تابندگي نيست
جهان را گر نشاط زندگي هست
مرا ديگر نشاط زندگي نيست

 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟گفت:آغازش سراسر بندگيست.گفتمش:پايان آن را هم بگو?گفت:پايانش همه شرمندگيست?گفتمش:درمان دردم را بگو گفت:درماني ندارد?بي دواست گفتمش:يک اندکي تسکين آن?گفت:تسکينش همه سوز و فناست



ميگي عاشق باروني، ولي وقتي بارون مياد چتر ميگيري بالاي سرت
ميگي عاشق برفي ولي طاقت يه گوله برف رو نداري... ميگي پرنده ها رو
دوست داري ولي ميندازيشون تو قفس... ميگي عاشق گلهايي ولي خيلي
راحت از شاخه جداشون ميکني.... انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشق
مني ؟


 

عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل
خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم
گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد
احساسم نميرد

بسوزی روزگاز                با ما                     نساختی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:34  توسط حسین  | 

یگانه بی تکرار

 

من آن موجم که آرامش ندارم
به آساني سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم
نمي مانم به يکجا بي قرار
سفر يعني من و گستاخي من
هميشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن
من از تبار دريا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهايي حصار بي حصارم
ساحل حصار من نيست
پايان کار من نيست
همدرد و يار من نيست
کسي که يار من نيست در انتظار من نيست
صداي زنده بودن در خروشم
به ساحل چون مي يايم خموشم
به هنگامي که دنيا فکر ما نيست
براي مرگ هم در خانه جا نيست
اگر خاموش بشينم روا نيست
دل از دريا بريدن کار ما نيست
من از تبار دريا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهايي حصار بي حصارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 3:58  توسط حسین  | 

مترسک


از مترسکي سوال کردم: آيا از تنها ماندن در اين مزرعه بيزار نشده اي؟

پاسخم داد و گفت: در ترساندن ديگران براي من لذت بياد ماندني است

پس من از کار خود راضي هستم و هرگز از آن بيزار نمي شوم!

اندکي انديشيدم وسپس گفتم: راست گفتي!من نيز چنين لذتي را تجربه کردم.

گفت: تو اشتباه مي کني زيرا کسي نمي تواند چنين لذتي را ببردمگر آنکه

درونش مانند من با کاه پر شده باشد!

سپس او را رها کردم در حالي که نمي دانستم آيا مرا مي ستايد يا تحقير مي کند.

يک سال بعد مترسک? فيلسوف ودانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را

ديدم که سرگرم لانه ساختن زير کلاه او بودند!

سه مورچه
سه مورچه روي بيني مردي که زير آفتاب خوابيده بود?گرد هم آمدند و هر يک از آنهابه  

رسم قبيله ي خود اداي احترام کرد و سپس در همانجا ايستادند و سرگرم گفت و گو

شدند.

نخستين مورچه گفت:

زمين ناهمواري که اکنون روي آن ايستاده ايم لم يزرعترين زميني ست که تا به حال

از آن گذشته ام. در طول روز به دنبال يافتن دانه اي از هر نوعي که باشد سپري کردم

اما موفق نشدم.

دومين مورچه گفت:

بارها مردم قبيله ي من درباره ي سرزميني نرم و لم يزرع سخن گفتند و مي پندارم

که ما اکنون در همان سرزمين هستيم.

سومين مورچه سر خود را بلند کرد و گفت:

دوستان! ما اکنون روي بيني مورچه ي بزرگ ايستاده ايم. اين همان مورچه ي بسيار

توانا و قدرتمند است. بدنش آنقدر بزرگ است که نمي توانيم آن را ببينيم و سايه اش

آنقدر گسترده است که قادر نيستيم اندازه اش را بگيريم و صدايش آنقدر بلند است که

از شنيدن آن عاجزيم. اين همان مورچه اي است که حضور لايتناهي اش در همه جا

 هست!

دو مورچه ي ديگر به خاطر اين سخن خنديدند اما در همان لحظه? مرد دستش را بلند

کرد و بيني خود را خاراند. سه مورچه زير انگشتان او له شدند!!!

غزل


بيا تامونس هم يارهم غمخوار هم باشيم

انيس جان غم فرسوده ي بيمار هم باشيم

 

شب آيد?شمع هم گرديم و بهر يکدگرسوزيم

شود چون روز?دست و پاي هم درکارهم باشيم

 

دواي هم?شفاي هم?براي هم?فداي هم

دل هم?جان هم?جانان هم?دلدار هم باشيم

 

به هم يک تن شويم ويکدل ويکرنگ ويک پيشه

سري در کارهم آريم?دوش بار هم باشيم

 

جدايي را نباشد زْهره اي تا در ميان باشد

به هم آريم سر?بر گردهم پرگار هم باشيم

 

حيات يکدگر باشيم و بهر يکدگر ميريم

گهي خندان زهم?گه خسته و افگارهم باشيم

 

به وقت هوشياري عقل کل گرديم بهر هم

چو وقت مستي آيد?ساغر سرشار هم باشيم

 

شويم از نغمه سازي عندليب غمسراي هم

به رنگ و بوي يکديگر شده?گلزار هم باشيم

 

به جمعيت پناه آريم از باد پريشاني

اگرغفلت کند آهنگ ما?هوشيار هم باشيم

 

براي ديده باني خواب را بر يکدگر بنديم

زبهر پاسباني?ديده ي بيدار هم باشيم

 

جمال يکدگر گرديم و عيب يکدگر پوشيم

قبا و جبّه و پيراهن و دستار هم باشيم

 

غم هم شادي هم دين هم دنياي هم باشيم

بلاي يکدگر را چاره و ناچار هم باشيم

 

بلا گردان هم گرديده? گرد يکدگر گرديم

شده قربان هم از جان منت دار هم باشيم

 

يکي گرديم در کردار و در گفتار و در رفتار

زبان و دست و پايک کرده?خدمتکار هم باشيم

 

نمي بينم بجز تو همدمي اي فيض در عالم

بياد مساز هم گنجينه ي اسرار هم باشيم

فرموده پروردگار


خداوند متعال فرمود کسي که با دوست من به دشمني برخيزد با او اعلام جنگ مي کنم و دوست دارم

 بنده من با عمل کردن به آنچه بر او واجب کرده ام به من تقرب يابد. بنده من همواره مي کوشد با انجام

 دادن عـبادات مستحبي حبيب مـن شـود. پـس هـنگامي کـه او را بـه عـنوان حـبيب بـرگزيـدم گـوش او

مي شوم تا با آن بشنود و چشم او مي شوم تا با آن ببيند و دست او مي شوم تا با آن کـار کند و پـاي

 او مي شوم تـا بـا آن برود. و اگر چيزي از مـن در خواست کـند بـه او عطا مي کنم و اگر بـه مـن پناه بـرد

پـناهش مي دهم . فقط آنـچه در انجامـش مردد هستم ايـن است کـه مـومن را قبض روح کـنم در حالي

که از مرگ ناخشنود است و من نمي پسندم که آنچه را او بد مي داند در حقش اعمال کنم

دلم هواي تو دارد


دلم هواي تو دارد به باد گفتم:گفت:

پيام سبز تو را با بهار خواهم گفت

دلم هواي تو دارد به کوه گفتم:گفت:

سرود درد تو را استوار خواهم گفت

دلم هواي تو دارد به ابر گفتم:گفت:

پيام عشق تو را اشکبار خواهم گفت

دلم هواي تو دارد به کوچ گفتم:گفت:

ز سوز و ساز تو در هر کنار خواهم گفت

دلم هواي تو دارد به لاله گفتم:گفت:

حديث رنج تو را داغدار خواهم گفت

دلم هواي تو دارد به چشمه گفتم:گفت:

که جوش عشق تو را بيقرار خواهم گفت

دلم هواي تو دارم به رود  گفتم:گفت:

نواي شوق تو  در سبزه زار خواهم گفت

دلم هواي تو دارد به عشق گفتم:گفت:

که التهاب دلت به يار خواهم گفت

 مرا صدا نکنيد


که سال هاست من از خاک سر بر آوردم

درخت بيد شدم در حواشي نيزار

وبا کبوتر و گنجشک و شاپرک نزديک

سفر کنيد به هر جا که دوست داريد

مرا نياز سفر نيست دعوتم نکنيد

که من سکوت و تحمل را

درخت وار پذيرفتم

به رقص برخيزيد

به قلب پر تپش زندگي بياويزيد

و از گذشته برايم ترانه سر ندهيد

مرا صدا نکنيد

که هيچ معجزه اي

مرا دوبار به سمت شما نخواهد خواند

من محبتم نوازشم


بت پرست نيستم
تا پرستش ات کنم

تو کسي به جز تو نيستي

خلقي از خلايق خدا

     مثل من

ما

از دو جبهه ايم

با هزار گونه اعتقاد رنگ رنگ

من محبتم نوازشم

تو خشونتي شقاوتي

من تحملم تو نا شکيب

من صداقتم

تو فريب

من نهايت فروتني

تو نهايت غرور

ما پر از تضاد و در کنار هم

عمق زندگي

از من و تو قرن هاي قرن دور

اجازه


اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟ رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فريادبزنم؟ اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟ اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوي کتــــابا بخونن؟ اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغوني کـــنم؟ پــيش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربوني کنـــم؟ اجــازه مي دي تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟ روزي هزارو صد دفه ، بگــم که مــي ميرم بـــرات؟ اجازه مي دي که بگــم حــرف تـــرانــه هام تويي؟ دليـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــويي؟ اجازه هست پنـاه من گرمـي آغوشـت بشـه ؟ هراسمي جزاسـم خودم،ديگه فراموشت بشه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:55  توسط حسین  | 

روزي اقيانوس خواهم بود


من برکه اي حقير و تنها در بياباني گرم  و سوزانم

پاره ي جدا افتاده اي از اقيانوس

اينجا تا چشم کار مي کند

تپه هاي خاکي است و توده هاي شني

اينجا گلي ندارد

 جز خار و خس هايي که هرگاه بادي مي آيد

در تلّي از شن مدفون مي شوند

 

گه گاه که رهگذران از اين حوالي مي گذرند

مشک هاشان را پر آب مي کنم

تا در آن روز که گذارشان به اقيانوس افتد

جرعه اي از آن آب را به اقيانوس پاشند

 

اما بادهايي که حتي به خارهاي بيابان رحم نمي کنند

هر روز....زوزه کشان.... ودر آرزوي نيستي....

مرا از خاک تيره پر مي کنند

اما من سالهاست که زنده و زلال مانده ام .

و اميدم به رودهايي است

که مي گويند در آن دورترهاست

و مقصدشان اقيانوس....

 روزي هم سفر آنان خواهم شد

 

وتنها جواب من به نيشخندهايي

 که بادهاي وحشي بيابان

به حقارتم مي زنند اين است

 که من روزي اقيانوسي بوده ام

که من روزي اقيانوسي خواهم بود

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط حسین  | 

عارفانه



اگه عشق به جنس مخالف گناه پس اولين گناه کارات آدم و هوا بودن
علي و فاطمه بزرگترين گناه کارانند اما به خاطر گناه بودن عشق نيست
خدا تو حسودي تو به عشق آدما حسادت ميکني تو حتي به علي هم حسادت کردي و
فاطمه ?? 3ساله روبردي پيش خودت
اما عشق مارو پس بده تو رو به همون فاطمت قسم ما ايراني هستيم ايراني بدون عشق
 ميمیره

چقدر از وسعت دريا روبروي توست؟
چقدر ميتوان در اين وسعت آرام، پهن شد؟
ميدانم! حس شيرين دلهره آوري است، دريا
براي  ا ين کشتي غرق شده هر بادي که بوزد باد مخالف است


عشق يعني . . . عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر  عشق يعني سر به دار اويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن

دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه ميتونه آدم بزرگي بسازه
سعي کن هيچوقت عشق رو گدايي نکني چون هيچوقت به گدا چيز با ارزشي نميدن


بعضي وقتا حس ميکني تنهايت به وسعت يه درياست که هر کسي
پا پيش ميذاره تا تو رو نجات بده خودش توش غرق ميشه


زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم
امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم
تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم
امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم


محبت : چه واژه غريبي
دنيا : چه لغت عجيبي
عشق : چه زيبا و چه خوبي
شادي : چه واژه دروغي
تنهايي : چه كلمه آشنايي
اشك : هميشه تو با مايي
غم : در وجود ما پر
زندگي : مثل صدف ، مثل دُر
مرگ : هميشه با ماست
مُردن : از غم من كاست

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پر پر شدنش سوزو نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم زغفلت منو مايي نكنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بي سرو پايي نكنيم

ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کيرد گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود

خداوندا سرنوشت مرا خير بنويس تقديري مبارك كه آنچه را كه توزود ميخواهي دير نخواهم وآنچه را كه تو دير ميخواهي زود نخواهم

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم


هميشه وقتي که گريه مي کني اوني که ارومت مي کنه دوستت داره اما اوني که با تو داره گريه مي کنه عاشقته


منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش.صريح باش اما گستاخ نباش.بگو اره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا


خدايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم نمي دانم نميدانم
مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي
تو مسئولي خداوندا به اين آغاز وپايانم
من آن بازيچه اي هستم که مي رقصم به هر سازت
تو مي خندي از آن اول به اين چشمان گريانم
نه در مسجد نه ميخانه نه در ديري نه در کعبه
من آن بيدم که مي لرزم دگر بر مرگ پايانم
خدايي نا خدايي هرچه هستي غافلي يارب
که من آن کشتي بشکسته اي در کام طوفانم
تويي قادر تويي مطلق نسوزان خشک و تر با هم


قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگيست
و اين سرنوشت سادگيست


اگر خدا شوي هرگز نخواهي مرد
فقط هميشه تنها خواهي ماند

پروردگارا خود را تقديم تو ميدارم
با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کني
از اسارت نفس رهايم کن تا انجام ارادت را بهتر توانم
مشکلاتم را بگير تا پيروزي بر آنها شاهدي باشد براي کسانيکه  با قدرت تو و راه تو
ياريشان خواهم داد
باشد که هميشه بر اراده تو گردن نهم


دل ميگيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نميگيرد
ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي
ياد نداريم که چرا خلق شديم
غرورمان را بيش از ايمان باور داريم
حتي بيشتر از عشق

شب، زندگي، دست، درد، عشق، بودن، شک، نفس، افسانه،
راه، نور، سخت، اشک، آرامش، نوشتن، لبخند، غم،
غم و لبخند، وفا، بغض، حسرت و سکوت، فرياد در سکوت،
عذاب، لحظه، بودن، تکيه گاه، رفتن، قسم، هرگز، بي بازکشت، دوست،
من تو ماندن، باز هم فريادي و ديگر هيچ !!!!!!!


از فـراق دوري تـــو مـسـت و حيـرانـم هنــوز
بـا نـبـودت روز و شب سر در گـريـبـانم هنـوز
حـرف هايـت مي دهـد بـوي صـفـا و همدلي
مـن بــه دنـبـال امـيـد چـشـم زيـبـاتـم هـنـوز
مهربـانـا خنـده ات چون شهد شيـرين عـسل
مـن بـه يـاد خنـده هاي پـر مهر زيبـاتـم هنـوز
کـي بــه آخــر مي رسـد ايـن انتظار من خـدا
من به يادت روز و شب مجنون و فرهادم هنوز


عاقبت کيستي تو ؟ ديوانه!
در پي چيستي تو ديوانه !
شسته اي دست جز يکي ز همه
عاشق کيستي تو ؟ ديوانه !
در همان غرقه گاه دانستم
که خودت نيستي تو ديوانه!
در کلاس وفا تو مردترين
لايق بيستي تو ديوانه!
گفتم و مانده ام خود تو بگو
عاقبت کيستي تو ديوانه


هر وقت دل کسي رو شکستي برو و يه ميخ به ديوار بکوب و وقتي دلشو بدست آوردي برو و ميخ رو از ديوار در بيار ولي چه فايده که جاي ميخ روي ديوار ميمونه


 تو اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني


زندگي گل زردي است بنام غم ، فرياد بلندي است بنام آه ، آئينه شکسته ايست بنام دل مرواريد طلايي است بنام اشک

اينقدر آه کشيدم ز جهان سير شدم صورتم گر چه جوان است ولي پير شدم پيري آن نيست که در سر بزند موي سپيد هر جواني که به دل شوق ندارد پير است

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:43  توسط حسین  |