ان که سامان غزلهایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد

ديگر هراسي از تنهايي ندارم شايد پايان راه باشد!!
همه آرام و بي صدا تنهايم گذاشتند.همه رفتند حتي تو...چرا؟؟؟؟
آخر انصاف را چگونه معني مي كني؟ به چه جرمي؟؟؟؟
به جرم اينكه دوستت داشتم؟؟؟
من كه از تو هيچ نخواستم.ميخواستم باشي من تو را دوست داشته باشم ...همين.!!!
لحظه هاي بي تو بودن اگر چه سخت ميگذرد ولي ميگذرد!!!
رفتنت وتنهايي به من مي آموزد كه زمونه بي وفاست
![]()


در کتابي معاني عشق از نظر مردم را خواندم
يکي گفت عشق درياي است که دو ساحل را به هم پيوند
مي دهد يکي گفت عشق کويري بي انتهاست که پاياني ندارد
يکي گفت عشق مانند سيبي است که به طور مساوي
در بين دو نفر تقسيم مي شود يکي گفت عشق يعني از خود گذشتن
براي ديگري و شخصي ديگر گفت عشق حسرت چيزي است
که نخواهي داشت
![]()
گريه کردن تا سحر کار من است.... شاهد من چشم بيمار من است....
فکر کردم که او يار من است.... نه! فقط در فکر آزار من است...
نيتش از عشق تنها خواهش است... « دوستت دارم» دروغي فاحش است...
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت... بغض تلخي در گلويم کرد و رفت....
پايبند جستجويم کرد و رفت... عاقبت بي آبرويم کرد و رفت....
اين دل ديوانه آخر جاي کيست؟... آنکه ليلايش منم، مجنون کيست؟
![]()
نه نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،
کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
![]()
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و
يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند،
با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند
تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند.
چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:
« عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،
مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
![]()
ديگر هراسي از تنهايي ندارم شايد پايان راه باشد!!
همه آرام و بي صدا تنهايم گذاشتند.همه رفتند حتي تو...چرا؟؟؟؟
آخر انصاف را چگونه معني مي كني؟ به چه جرمي؟؟؟؟
به جرم اينكه دوستت داشتم؟؟؟
من كه از تو هيچ نخواستم.ميخواستم باشي من تو را دوست داشته باشم ...همين.!!!
لحظه هاي بي تو بودن اگر چه سخت ميگذرد ولي ميگذرد!!!
رفتنت وتنهايي به من مي آموزد كه زمونه بي وفاست
![]()
ببخش که عاشقت بودم ... خسته و دلسرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر که گفتم
به چشات بزار واسه تو بميرم ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود ...
اگر که دستام مثه تو با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون کم نمي زاشتم چيزي رو ببخش که يادم نمي ره
اون روزاي پائيزي رو لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز ...
نه نمي خوام گريه کني براي من اشکي نريز
![]()
تو چقدر كردي و من چقدر نكردم و من چقدر ناخواسته
يك عالم كارهايي را كردم كه نبايد مي كردم
واينها تمامش علايم ديوانگيست.دلم ميخواد باز ديوونه بازي در بيارم
و تو عاشقانه بخندي.دلم تنگ شده براي لحن خنده هات.
فقط يه باره ديگه....خواهش...فقط يه باره ديگه صداتو بشنوم.....فقط يه بار ...
![]()
بيشترش را تو نوشيدي و جرعه اي هم من و افتاد
آن چيزي كه نبايد مي افتاد...اما خيلي ها شايد از صداي افتادنش
تحويل سالي را حس كردند و من ترسيدم
درست عين نو عروساني كه تنها بدشگوني را
در شكستن آينه عروسيشان مي دانند
و تنها آينه است كه در يك اتفاق ساده خرد مي شود...
خرد شدم..شكوندي..منو...منو؟
![]()
باز هم مي نويسم مرگ يعني بداني كسي برايت مي ميرد
يا لا اقل به عشق تو نفس مي كشدو بعد زندگي را هم دوست ندارد
چه برسد بي تو زندگي كردن را و بعد تو آن را نيز ازش بگيري
و به جرم جنونش يا اشتباهش يا اصلا تقصيرش ،
در خلا نبودنت حبسش كني تا به مرگ تدريجي از بين برود...
در خلا نبودنت...در خلا نبودنت..؟
![]()
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو
منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
ودوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند
![]()
کاش اي کاش ميشد با حرارت خورشيد ريشه هاي بيگانگي و ترديد را سوزاند ..
اي کاش ميشد از قفس تنگ حسرت و اندوه
به آسمان آبي آرزوها پر کشيد و بر بالاترين قله ايثار و مهرباني آشيانه ساخت .
اي کاش ميشد با ريشه هايي از ايمان يا شاخه هايي
از اعتماد و يکدلي با برگ هايي از تقوا و گلبرگ هايي
از صفا و صميميت با هر چشمه ايي از عاطفه و
مهر ومحبت در ميان بوستاني از گذشت و
مهرباني و دور از نامهرباني ها زندگي کرد
![]()
چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :
همه کس ،يک کسي ،هر کسي ، هيچ کس
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند
که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند .
هر کسي مي توانست اين کار را بکند ،
اما هيچ کس اين کار را نکرد يک کسي عصباني شد ،
چرا که اين کار ، کار همه کس بود ،
اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان اين طوري تمام شد
که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد
که چرا هيچ کس کاري را نکرد
که همه کس مي توانست انجام بدهد
![]()
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست!
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ،
عشق يعني كوشش بي ادعا ، عشق يعني مهر بي اما اگر ،
عشق يعني رفتن با پاي سر ، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ،
عشق يعني جان من قربان اوست ،
عشق يعني خواندن از چشمان او حرفهاي دل بدون گفتگو ،
عشق يعني عاشق بي زحمتي ، عشق يعني بوسه بي شهوتي ،
عشق يار مهربان زندگي بادبان و نردبان زندگي
![]()
دوست دارم يک شبه صد سال پير شوم در کنار خياباني بايستم
تو مرا بي آنکه بشناسي از ازدحام تلخ خيابان عبور دهي ...
هفتاد سال پير شدن يک شبه به حس گرمي دست هاي
تو هنگامي که مرا عبور مي دهي بي آنکه بشناسي،
مي ارزد نه... بيش از آن مي ارزد.
دستهايت را مي گيرم هرشب از ميان تمام ستاره ها عبورت مي دهم
تا به خوابم بيايي . بعد همان جا رهايت مي کنم،
تا گم شوي . کاش هفتاد سال بگذرد ...
و تو بي آنکه بداني پيوسته گم شوي در خيالم ،
تا من هيچ گاه بيدار نشوم خوابيدنِ ابديِ من به هميشه ديدنِ رويايِ تو مي ارزد،
نه ... بيش از آن مي ارزد؟؟
![]()
نيمه شب آواره و بي حس حال در سرم سوداي جامي بي زبان
پرسه اي آغاز کرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي مي گذشت يک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با منو همنشين و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري که با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورغبان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست ميدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي ميشود غمهاي من با تو زيبا ميشود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نکويي تاخت بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
ياره ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با منه ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شکست
بي خبر پيمان ياري رو گسست اين خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رصت رفت و با دلداره ديگر عهد بست
با که گويم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوش دلي تقدير نيست با چنين تقديره بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پره پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر ديشب از کف رفت فردا رو نگر
آخرين يکبار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد ار اين هم آشيانت هر کس هست باش با او ياد تو ما را بس است

به جرم اينکه خيلي ساده بودم به زندان دلت افتاده بودم
اگر چه حکم چشمانت ابد بود، براي مرگ هم آماده بودم
نابينا به ماه گفت: دوستت دارم. ماه گفت: تو که منو نميبيني، چطور ميگي دوستم داري؟ نابينا گفت: اگه ميديدمت عاشق زيباييت ميشدم، حالا که نميبينمت، عاشق خودتم
اگه يه روز توپت افتاد تو خونه همسايه و اونم نامردي نکرد و توپتو دو تيکه کرد اصلا نگران نباش تو يه توپ داري که ميتوني هرجور دلت خواست شوتش کني و به هر جا خواستي بزنيش من دلمو انداختم زير پات
چه کسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد من اگر ما نشوم تنهايم تو اگر ما نشوي خويشتني
يك نصيحت : مواظب خودت باش
يك خواهش : اصلا عوض نشو
يك آرزو : فراموشم نكن
يك دروغ : دوستت ندارم
يك حقيقت : دلم برات تنگ شده
ويك رويا : تورو داشتن
![]()
مهربانترين آدم دنيا : مادر
شيرين ترين لحظه زندگي : عيدي گرفتن يه بچه
بهترين دوست دوران نوجواني : تنهايي
بهترين هديه جواني : نگاه
فتنه انگيز ترين چيز در دنيا : دروغ
بهترين هديه دوران عاشقي : بوسه
مقدس ترين کلمه : خداوند
زيبا ترين کلمه: عشق
پر احساس ترين کلمه : محبت
پر معني ترين کلمه : نگاه
عالي ترين کلمه : دوستي
تلخ ترين کلمه جدايي
دردناک ترين کلمه : خيانت
بدترين کلمه : تمسخر
و عاشقانه ترين کلمه : تو
زيباترين تصويري که در زندگانيام ديدم نگاه عاشقانه ومعصومانه تو بود
زيباترين حرفي که زدم سکوت دوست داشتني تو بود
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت تو بود
زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود
زيباترين اعترافم عشق تو بود
زيباترين لحظه عمرم با تو بودن بود
بنام او،که تو را آفريد بنام او که تو را آفريد تا که عاشق باشم
و بنام او که تو را آفريد تا که در انتظار باشم
و بنام او که تو را شمع،مرا پروانه ساخت
عاشقان را بگذاريد بنالند
مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش شود
«خدايا عاشقان را غم مده»
کنار آشيانه ي تو آشيانه ميکنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه ميکنم
کسي سؤال ميکند
به خاطر چه زنده اي
و من براي زندگي
تـــو را بهانه ميکنم

![]()

شهرتم تنهاييست




































